تبليغاتX
کلاف سبز

کلاف سبز
چرک نویس های دخترکی تقریباً بی قرار


خسته ام....

خیلی خسته ام!!!

همین.

+ احساس شده در سه شنبه سوم آذر 1388 15:13 توسط زهره


نمی نویسم که بخوانی اش. که می دانم هیچ وقت دریچه ی گشوده ی چشمهایت را به صفحه ی لغزنده ی کاغذ های شعله ورم نخواهی دوخت و هیچ گاه اثری از نفس ات روی بوم سرد و کاملاً سفید و خالی زندگی ام نخواهی پاشید. اما چه خیالی...

نمی نویسم که بخوانی. می نویسم که تنها این دل آرام گیرد. می نویسم که نوشتن من حکم قصاص تمام نبودن هایت است. تمام آن روزهایی که سردی ام را تنها و تنها پیاده روی های طولانی و تنهایی گرم کرده اند. و تمام شبهایی که در اشتیاق عطرت کافور به مشامم رسید و بس.

نه عزیز دل! اشتباه نکن... این ها گله نیست. این ها تنها درد دل های زودگذر دخترکی است که این روزها عجیب احساس سنگینی می کند. سکوت های سنگین می کند... و فقط می نویسد. یادت نیست؟ تو خود نوشتن به او آموختی.

ننوشته ام که بخوانی... اما این بار به خاطر من بخوان!

 

 

 

 

 

پ.ن۱: کی تا حالا برگهای یه درخت رو شمرده؟؟؟

پ.ن۲: اگر شمردی به منم بگو چند تا برگ داره....

 

 

+ احساس شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 14:44 توسط زهره |


هجده سال پیش در یک شب پاییزی که نسیمش بوی باران می داد مادری بی قراری دختر کوچکش را در شکمش احساس می کند. مادر سعی می کند دختر را متقاعد کند که ساعت سه نیمه شب زمان خوبی برای به دنیا آمدن نیست اما دخترک پا به زمین می کوبد که "من همین حالا می خواهم دنیا را ببینم آخر تا کی توی این شکم محدود بمان؟" مادر ناراحت می شود اما به روی خودش نمی آورد. ساعت سه نیمه شب زنی را به بیمارستان می رسانند که همه می توانند ببینند از زیر لباس سیاهش دختری در حال نفس کشیدن است. مادر توی دلش نمیداند که دخترش دختر است. از این جایش خبر ندارم که بیشتر دوست داشت دخترش دختر باشد یا دوست داشت دخترش پسر باشد. دخترک هنوز دنیا را ندیده. مادر از درد ابروهایش توی هم بود و در چهره اش چیزی مثل آسمان پاییز بنفش می شد. شانزده سال بعد در شبی خنک مادر به دخترک می گوید:" هیچ می دونستی وقتی تو داشتی به دنیا می اومدی من داشتم از این دنیا می رفتم؟" دخترک ناراحت می شود اما او هم به روی خودش نمی آورد.

فردا صبحش در حالی که خواهر دخترک گریه کنان دنبال مادرش می گشته پدری با دختری در آغوش به خانه شان می آید. بین دو در می نشیند. دختر توی بغلش است. انگشت بزرگ اشاره اش را روی چانه ی کوچک دختر می گذارد و با صدای بلند می گوید:" اسمشو می ذاریم زهره!"

من آغاز شدم... به دردناکترین شکل ممکن. مامان جون ببخشید. خیلی دوست دارم.

 

 

 

پ.ن۱: با وجود حال و احوال نزاری که داشتم و ترسی که از هجده ساله شدن فکر کنم امسال بهترین سال تولدم بود. یه عالمه کادوی غیر منتظره گرفتم.

پ.ن۲: از همه ی اونایی که بهم زنگ زدن تشکر می کنم... نمی دونین که!!! دیروز گوشیم و تلفن خونه و... داشت از جا کنده میشد. اما افسوس خوردم که چرا آدما فقط سالی یه بار به هم زنگ میزنن نه دروغ نگم دوبار... نوروز هم بهم تبریک می گن... اما خدایی توجه کردین روزای تولدتون چقدر عزیز میشین؟؟

پ.ن۳: هیچی مث امروز نمی تونست حال افتضاح این چند وقتمو خوب کنه. خدا رو شکر

+ احساس شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388 14:41 توسط زهره |


صدای کسی می آید. کسی با صدای گرفته زیارت عاشورا می خواند. روی مزار قالیچه ی ایرانی اصیل پهن کرده اند. من نشسته ام کنار مزار و حالم از همه ی روزهای پاییزی که باید در هیاهوی باد میان کاج های قبرستان دست مادری را بگیری و سعی کنی از پشت عینک آفتابی ات پشت عینک آفتابی اش را ببینی به هم می خورد. صدای گرفته و درد انگیز زیارت عاشورا می آمد. زن ها گریه می کردند و مرد ها ایستاده بودند و خیره و سرد به مزار نگاه می کردند. من به بابا نگاه کردم که هنوز ساکت و محکم ایستاده بود. دستهایش را پشتش به هم گره کرده بود و به جایی نگاه می کرد. خط مستقیم نگاهش را دنبال کردم... به آسمان رسید.

 

مراسم تمام شد. همه اهل فامیل رفتند. دوستان هم! ما ماندیم. زنی- که حالا دخترش را از دست داده-عینکم را از روی صورتم برداشت. به چشم هام نگاه کرد. با بغضی سرکوب شده در گلو گفت:" شبیه تو بود. تمام اجزای صورتش شبیه تو بود. معصومیت چشم هاش... بی گناهی نگاهش"

دیگر تاب و تحمل توصیف نداشت. دستم را نوازش داد. من چیزی در چشم هایم سوخت. از مغرب باد سرد می آمد. خورشید هنوز توی آسمان بود. مغرور و ساکت. بابا هنوز ایستاده و به آسمان نگاه می کند. هنوز خم به ابروهایش نیامده... اما دلش را می دانم که خسته است.

 

 

 

 

پ.ن1: یک سال گذشت. برای شادی روحش دعا کنید.

پ.ن2: نگران من نباشید... حالم کاملن خوبه.

پ.ن3: 18 آبان تولدمه... شاید یه پست گذاشتم.

+ احساس شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 9:55 توسط زهره |


 

نگاه کن.... لبه ی تیز کارد در سیاهی شب برق می زند و گنجشک من حتی گریه هم نمی کند... جیغ هم نمی کشد... به فکر آزادی هم نیست... تیغ نقره ای کارد را نشان گنجشک رنجور و رنگ پریده ام می دهم و او چشمهایش را باز و بسته می کند و من یک دنیا صداقت در چشمهایش می بینم... و پاکبازی.

***

دلم برای خودم می سوزد. من این جا دریای اشک درست می کنم و و کسی نیست که مرهم دل زخم خورده ام باشد- جز کنجشک کوچکم – که هر روز با زبان بی زبانی و با آن چشم های معصوم و خسته اش یک نسیم خنک روی دلم می پاشد... آی چلچله با توام... چرا هر روز کنار قفس آهنی زنگ زده ی گنجشک من می نشینی و آواز می خوانی؟ چرا برای گنجشک من می رقصی؟ تو که می دانی گنجشک من به جز یک جفت چشم انگار چیز دیگری ندارد. .. خودت که می دانی... دلش تشنه ی یک بار رقصیدن میان باد و آواز است، پس چرا دل زخمی گنجشک مرا نمک سود می کنی؟ آی چلچله مگر نمی دانی گنجشک من توی این قفس سالهاست که زندانی است؟ چرا دنبال کلیدی؟ چرا؟

***

چاقو را توی دستم تکان می دهم. مهتاب روی تیغه اش سفر می کند و گنجشک بی خواب من مثل یک عروسک وحشت زده در پیچ و تاب پرهای رنگی تو جان می سپارد... گنجشک من خسته است چلچله.. مثل یک بیمار، بیمار است چلچله!

***

وای چلچجله... چلچله... چرا از صبح تا شب بالهایت را می مالی به تارهای این قفس آهنی دلگیر؟ مگر نمی دانی گنجشک من مثل خورشید زرد است و مثل برف سرد؟ چلچله به دنبال راه های دیگر نباش... گنجشک من با اسیری خو گرفته... گنجشک من فقط با گریه های شبانه من به خواب می رود. اما اگر من نباشم... چلچله جان راهی ندارد... تو با این صدای زیبا و چشمهای جوان بیرون از قفست فقط حسرت گنجشک مرا زیاد می کنی... چلچله به فکر من و گنجشک پژمرده ام باش... بگذار این جا من بمانم و این تیغ تیز.. دیگر فغان و زاری کار ساز نیست.. بگذار کسی آزاد شود... گیرم که با مردن... چه فرق می کند؟ وقتی کسی آزادی را یاد نگرفته باشد مرگ خودش آزادی است... بگذار گنجشک کوچک من آزاد شود....

***

چلچله کلید این قفس را سالها پیش- از ترس فرار گنجشک- خوردم. و حالا خیال می کنم کلید هنوز در این شکم غم گرفته ی کلید خورده ام باشد... بیا چلچله چاقو را بگیر و کلید را آزاد کن.. چرا بالهایت می لرزد؟ چلچله به خاطر آزادی گنجشک بیا و راحتم کن... آن وقت من آزاد می شوم، کلید آزاد می شود، گنجشک آزاد می شود... چلچله بیا!

+ احساس شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 10:31 توسط زهره |


 

 

نمی دانم از کجا بوی قهوه می آمد، پره های دماغم باز شدند و توده خنک و خوشبوی هوا را بلعیدند. به دیوار پل تکیه دادم و پایین را نگاه کردم. دوروبر، هیچ کس نبود و پنجره های ساختمان های اطراف همگی بسته بودند. ابراها متراکم شدند. آسمان تماماً طوسی شد البته در جاهایی کم رنگ تر و در جایی پر رنگ تر. مثل پارچه های پشمی. آماده ی ترکیدن بود اما نمی دانم چرا شروع نمی کرد. سرم را بلند کردم و گفتم:" می خواهی کمکت کنم؟" و انگشتم را مثلاً توی شکمش فرو بردم.

بعد پایم را لای نرده های پل گیر دادم. تکان خوردم و به پایین نگاه کردم. فکر کردم اگر کسی از آن پایین مرا با این پس زمینه ی خاکستری ببیند، حتماً دست هایش را دور چشم هایش کادر می کند و می گوید:" چه عکس قشنگی..."

اما هیچ کس آن پایین نبود. ماشین ها بودند. تند ردمی شدند. اما ماشین ها که کس نبودند. ماشین بودند؛ همین و بس. یک جا آسمان به بنفشی زد. چرک، خیلی چرک، از آن رنگ هایی که رئالیست ها عاشقش هستند. بوی قهوه داشت زیاد میشد، جوری که بی تاب شدم. هر چه چرخیدم نتوانستم پیدایش کنم. نه مغازه ای، نه پنجره ی بازی، نه هیچ چیز. انگار بوی قهوه از جایی دور، همراه با باد می آمد. کمی خیالات کردم: یک عده از ساکنان آن بالا دور هم جمع شده اند و برای خودشان قهوه دم کرده اند و برای اینکه دیده نشوند این همه ابر فرستاده اند این پایین.

یکهو برق شدیدی آسمان را روشن کرد. انگار بالایی های قهوه خور از فکر من خوششان نیامد. کمی عقب کشیدم. صدای بلندی همه چیز را لرزاند. باران یکباره شروع شد. انگار ناگهان دوشی روی سرت باز شود. اصلاً شبیه باران طبیعی نبود؛ باران هایی که آرام آرام شروع می شوند و دانه دانه می افتند. عین صحنه های بارندگی فیلم های ژاپنی. فکر کردم اگر همین الان سرم را بلند کنم، بوم صدا و فیلمبردار" کرین" سوار را بالای سرم می بینم و صدای کارگردان را می شنوم که داد میزند:" کات! مگر نگفتم به دوربین نگاه نکن؟"

 دوباره روی نرده ها خم میشوم. باران در عرض چند ثانیه از لباسهایم رد شده است. ماشین ها آب روی آسفالت را رنده می کنند و در دو طرف لاستیک هاشان، حصیری از آب درست می کنند. این بالا، صدای قطره های آب روی دیواره پل شبیه رج شدن مهره های چرتکه است. حتماً حساب و کتابی در کار است. حتماً قطره هایی که می افتند محاسبه میشوند. اما بعد از مدتی، صدا ها یکنواخت می شود و دیگر نمی شنومشان.

اما می توانم صدای خیس خوردن پوستم را بشنوم. حباب هایی توی رگ هایم می ترکند. یکهو داغ می شوم و شانه هایم می لرزند. جلوی چشمانم پرده اشکی می افتد که ماشین ها در پشت آن به خط هایی تندرو تبدیل می شوند و نمی دانم چرا دیگر جز صدای گلوی هق هق کن خودم، چیزی نمی شنوم.

سرم را بلند می کنم. باران تقریباً بند آمده است. بوی قهوه خیلی نزدیک است. به دور و برم نگاه می کنم. فنجانی سفید پر از قهوه ی داغ، روی لبه ی دیوار پل است. فنجان را بر میدارم و توی دست های یخ کرده ام میگیرم. و بو می کنم. توی نعلبکی، دستمال کاغذی تا شده ی آبی رنگی هست. بازش می کنم. رویش چاپ شده:" کافه بالای پل"  

 

 

 

 

پ.ن1: می دونم این پست بلنده. حوصله ندارین نخونین.

پ.ن2: امسال پاییز بد جور پاییزه. خدا کنه تا آخرش خوب پیش بره. خودت که می دونی؛ برام مهمه...

پ.ن 3: از من تعریف کنید ممنون می شم.

+ احساس شده در جمعه هشتم آبان 1388 15:57 توسط زهره |


امروز که دیدمت، دلم مثل کودکی در پی پروانه از خودم جدا شد. تو پروانه اش بودی. و تمام فضای شلوغ ایستگاه پر شده بود از عطر شمعدانی ها و صدای بال فرشتگان که روی زمین پیچیده بود. انگار این زمین یک لحظه مات ما شد. مات خداحافظی مان. مات بی قراری روح سنگینم که که یک لحظه رسوب کرد در کودکانگی مان. احساس کردم زمین از چرخش افتاد. مردم ایستادند. قطار بی جان و بی حرکت در جای خود میخ کوب شد و تنها چیز هایی که حرکت می کردند قطره های شوق متبلور شده در شیشه ی احساسم بود. همان طوری که باران روی شیشه حرکت می کند و خط می اندازد. از هم جدا شدیم. و من دوباره گم شدم میان آدم هایی که همه شان از من قد بلند ترند و هیچ کدامشان تو را نمی شناسند. از هم جدا شدیم اما نگاه من یک آن خیره در لبخندت ماند و حالا احساس می کنم چشم هایم را در لبخندت جا گذاشته ام. همه چیز به درک، چشم هایم را پس بیاور.

 

 

 

پ.ن۱: این و دیروز که از پیشت اومدم نوشتم. امیدوارم خوشت بیاد. مال خود خودته... میتونی باهاش هر کاری بکنی. اگه دوسش نداشتی حذفش کن. پسوردو که داری؟؟؟

پ.ن۲: قابل توجه همگان. من دیروز فقط یه نفرو دیدم. باور کنید.

پ.ن۳: فردا امتحان معارف دارم... ای وای!!!

+ احساس شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 17:21 توسط زهره |


صبح های زود که هیچ کس در خیابان نبود، خوش خوشک تا دم پارک می رفتم. پارک دقیقاً میانه ی راه مدرسه و خانه ام است. روی صندلی آبی پارک می نشستم. برای خودم شعری می خواندم و به محض اینکه سرویس مدرسه را می دیدم راه می افتادم. با پاهای پیاده ام راه می رفتم و بچه ها از پشت پنجره ها برایم دست تکان می دادند. گاه گاه می خندیدند. نمی دانم به پیاده بودن من و یا به سواره بودن خودشان. همیشه به موقع به مدرسه می رسیدم. تأخیر هم نمی خوردم؛هم پاهایم خوشحال بودند هم کفش هایم. و هم کوله ی سنگینم.

اما این روزها؛ با این کفش های سیاه و نفرت انگیز و این ابرو های به هم گره خورده ام راه مدرسه دو روز است. هر قدر هم که زود حرکت می کنم باز هم صندلی ابی با ناامیدی نگاهم می کند و می گوید:" امروز هم تأخیر می خوری. سرویس مدت هاست که رفته" شاید عاقلانه ترین کار در این مواقع این باشد که بدوم. اما می دانی؟ هیچ وقت نمی دوم. آخر این پاها و این کفش ها با هم نا سازگارند. با هم لج می کنند. کفشم پایم را اذیت می کند و پایم هم به خوبی تلافی اش را سر کفش در می آورد. هر دوشان لجوج اند. خودشان را می زنند به فلجی.

دارم فکر می کنم شاید باید این ها را هم به دکتر بگویم. با خودم زمزمه می کنم:" خروجی دانشگاه جنگ، اتوبوس های لشکر، در مانگاه، طبقه ی دو!

 

 

 

پ.ن: من مهرو نفهمیدم آبان به این زودی اومد؟

پ.ن2: اصلاً نوشتنم نمی آد. نکنه مغزم فلج شده باشه!!!

پ.ن3: می خوام برم مامانمو ببوسم... همین جوری یه هو دلم براش تنگ شد!

+ احساس شده در یکشنبه سوم آبان 1388 11:10 توسط زهره |


دویدم.

دویدم و صدای اضطراب شهر در گوش هایم گم شد.

دویدم و سعی کردم سایه ی سیاه و کثیف اش را نادیده بگیرم و با امید بدوم و مدام به خودم بگویم او نمی تواند من را بگیرد.

دویدم وترسم را پشت تپش های وحشیانه ی قلبم پنهان کردم.

دویدم... نفسم گرفت.

پاهایم را روی آسفالت خیابان محل زندگی ام می کوبیدم و می دویدم. یک نفر پشت سرم بود. می خواست با دستهای سیاهش مرا بگیرد.

آخ نفسم... نفسم دوباره گرفت.

تن وحشی خیابان پاهایم را چسبید... توان دویدن را از من گرفت. روی زمین افتادم. دیگر اثری از لباس سفید و روشنم نمانده بود. لباس کمکم به سیاهی وحشتناکی می زد. با خودم گفتم نکند گم شوم در این سیاهی. نکند دیگر هیچ کس، هیچ روزی مرا پیدا نکند.

آنکه دنبالم بود، افتاد رویم. دستهای استخوانی اش را دور گردنم حلقه کرد... نه! خدایا نه... دوباره نه!

می توانستم صدای مهره های گردنم را زیر انگشتهای خیس و لزج اش حس کنم. داشت به من می خندید و من دوباره داشتم خفه می شدم. پره های بینی ام می جنبید از بغض. طاقت دوباره مردن و زنده شدن نداشتم.

نه جغی... نه فقانی... نه فریادی...

خدایا... این چه کابوسی است؟

 

 

 

پ.ن1: انگشتای پام خیلی وقته بی کارن. میگی چی کارشون کنم؟؟؟

پ.ن2: دارم به صورت های متوالی گند می زنم به زندگیم... انقده خوش میگذره....

پ.ن3: من دیوونه ام؟؟؟ تو بگو... من دیوونه ام؟؟؟

پ.ن4: این چهارمین پی نوشت رو خودتون با خلاقیت ذاتی تون پر کنین. نمیشه که همش من بنویسم... یه کم هم شما زحمت بکشین..

+ احساس شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 11:18 توسط زهره |


سکوت تلخ

کیسه ی کوچک چای

تمام عمر

دلباخته ی لیوان بود

ولی هر بار که حرف دلش را میزد

صدایش

توی آب جوش می سوخت!

 

 

حرف دل

کیسه ی کوچک چای

با بک تکه نخ

رفت ته دل لیوان

حرف دلش را

آهسته گفت

لیوان سرخ شد!

 

 

پاورقی 1: انقد دلم گرفته این روزا... همش دلم می خواد بیام تو بغلت گریه کنم.

پاورقی2 : خدایا به سلامت نگهش داری برام بسه!

پاورقی 3: دوستان وبلاگ تنهایی اکسپرسیونیستی یه نقد نوشته برای وبلاگم بخونیدش اگه حال داشتین. اینم از آدرس:http://www.r1.blogfa.com

 

+ احساس شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 14:54 توسط زهره |